|
|
|
|
چند وقت پيش با چند تا از همكاران پزشك داشتيم گپ ميزديم. صحبت در مورد امتحان دستياري بود و اينكه چه رشتههايي دوست دارند انتخاب كنند. يكي از همكاران كه استعداد عجيبي تو شوخطبعي داره گفت: من نه داخلي دوست دارم، نه جراحي عمومي، نه روانپزشكي. گفتيم چرا ؟ گفت مثل معروفي هست كه ميگه : «متخصص داخلي، پزشكيه كه همه چيز ميدونه اما هيچ كاري از دستش برنميآد ! جراح عمومي، پزشكيه كه هيچ چيز نميدونه، اما هر كاري از دستش برميآد ! روانپزشك، پزشكيه كه هيچ چيز نميدونه، هيچ كاري هم از دستش برنميآد !» ... خب، يه كم جاي فكر كردن داره، نه ؟ يه كم فسفر بسوزونين... |
||
|
|
|
|
يک ايراني اگر هواپيمايش سقوط نکند، از حوادث رانندگي جان سالم به در ببرد، آلودگي هوا زندهاش بگذارد، زلزله زير آوار لهاش نکند، در اثر سل و سرطان جوانمرگ نشود، حتماً از خوشحالي خواهد مرد. |
||
|
|
|
|
جملات ميتوانند شخصيت انسانها را ضايع كنند. آن چه ما به يكديگر ميگوييم، در نهايت همان فكري است كه در مورد يكديگر ميكنيم. |
||
|
|
|
|
« ميزگرد خبري در اطاق مديريت يك كارخانه توليد همبرگر » خبرنگار: لطفاً كمي براي شنوندگان ما در مورد كيفيت محصولاتتان توضيح دهيد. مدير كارخانه: اصولاً همبرگرهاي توليدي كارخانه ما كه شهرت منطقهاي داره از گوشت درجه يك گاوي ........... دينگ دينگ (صداي زنگ اسپيكر) ................. مدير: بعله؟............... صداي منشي از اسپيكر: آقاي مدير، اين راننده وانتٍ لندهور، رودهها رو از كشتارگاه آورده ميخواد تو استخر پشتي خالي كنه. نگهبان رفته مرخصي ساعتي. من چيكار كنم؟!!! |
||
|
|
|
|
بعد از حدود 9 روز غيبت، سلام... ما برگشتيم. ... ياد يه جوك افتادم. ميگن يه روز يه اسكاتلندي (كه در خسيس بودن شهرت بينالمللي دارند) ميره انگلستان و از لندن واسه خودش يه كلاه شاپو ميخره. بيست و پنج سال بعد دوباره ميره همون كلاهفروشي و موقع ورود ميگه : سلام، ما باز برگشتيم! (عجب جوكي، اصلاً به اصل مطلب هیچ ربطي نداشت)... خب، ممنون كه به وبلاگم سر زدين و كامنتهاي باحال گذاشتين. جاتون خالي، خيلي خوش گذشت. وجب به وجب شمال رو اسكن كرديم. از فرط آفتابسوختگي شدم عين حاجي فيروز. اگه منو ببينين عمراً بشناسين (اصلاً مگه شما منو تا حال ديدين!).
اين پست هم موقع ماهيگيري به ذهنم خطور كرد ... يه عده دلشون به حال ماهيگير ميسوزه كه زن و بچهش چشم به راهشن. يه عده هم واسه ماهي كه بيصدا اسير قلاب ميشه و اشكش تو آب دريا گم ميشه. ولي دل هيشكي بحال اون كرم سرقلاب ماهيگيري نميسوزه كه از بالا با نوك قلاب سوراخ شده و از پايين هم ماهيها دَم به ساعت گازش ميگيرن !
يه نكته مهم ديگه اينكه، صنايع دستي شمال كه عمدتاً وسايل چوبيه در حال از بين رفتنه و همه دارن وسايل چوبي ساخت چين رو ميفروشن. تولیدات چینی به صنایع دستی سنتی کشورمان هم متاستاز داده، اونم گرید سه وPoor prognosis
تو جاده يه نوشته ديدم كه برام جالب توجه بود... نوشته بودن «جاده مطيع و فرمانبردار راننده محتاط است»... |
||
|
|
|
|
ساعت 8 صبح. بيمار سركارگري است 51 ساله كه با درد جلوي سينه، تعريق، تهوع و استفراغ و بيقراري كه به كمك دو نفر ديگه مراجعه كرده. سابقه بيماري فشارخون بالا رو داره و چاق و سيگاري هم هست. در EKG بعمل آمده ST-Elevation در ليدهاي جلوي قلبي مشهوده. من به همراه بيمار : بيمار شما سكته قلبي كرده و بايد به بيمارستان ... بفرستيمش. همراه بيمار (كه بعداً فهميدم صاحب كارخونه است) : آقاي دكتر زياد سخت نگيرين، ميگن اول صبحي كله پاچه خورده حتماً مسموم شده. مگه نميبينين داره استفراغ ميكنه! امروز قراره يه كار مهم رو تحويل بديم. اگه ايشون نباشه كارخونه ميخوابه. يه آمپولي چيزي بهش بزنين كه يه امروز حالش بهتر بشه، فردا ميآريم خدمتتون !!! من جواب نميدم و ميرم تحت نظر تا به پرستار اورژانس جهت انجام كارهاي مقدماتي اعزام كمك كنم. 000 صداي صاحب كارخونه از سالن انتظار ميآد كه با موبايلش با يكي ديگه داره صحبت ميكنه كه : «واله من نميدونم اين دكترا چي از جون ما ميخوان. يه مسموميت ساده رو داره ميفرسته بيمارستان قلب. اينا ديگه كي هستن؟ همشون دستشون تو يه كاسه است تا بيمارستانهاشون بچرخه ... !!!»
در ضمن بعلت مسافرت، چند روزي خدمتتون نيستم و اگه خدا بخواد و بنزين جيرهبندي نشه و وسط راه نمونيم، شنبه 26/3/86 آپ ميكنم. ارادتمند همگي... |
||
|
|
|
|
آنجا كه همه مثل هم فكر ميكنند، هيچكس خيلي فكر نميكند. |
||
|
|
|
|
صحنه فيلم يادآور بهمن سال 1357 است. دانشجوي لاغرمردني، گلاسور بدست با شلوار لي پاچهگشاد بادبزني و با موهاي مدل تينا ترنري، عرقريزان و نفسزنان در حال دويدن در كوچه پس كوچههاست و مأمور ساواك سيبيل كلفت مو فرفري با كت و شلوار مشكي اتو كرده و كراوات زده، اسلحه بدست پيتيكو پيتيكوكنان در حال تعقيب دانشجوست و هر از چند گاه تير هوايي در ميكنه و فحش ميده .... وسط اين هير و ويري يه پرايد سفيد مدل 82 از ته كوچه در ميآد و زرتي ميره كوچه روبرويي...!!! دانشجو بدو، ساواكي بدو، و ما انگشت به دهن، حيرونِ هنرنمايي اين دو تا... |
||
|
|
|
|
س- چند تا فحش وبلاگي بلدي يادم بدي واسه روز مبادا ؟ ج- آره : - وبلاگ قشنگي داري. به من هم سر بزن. - وبلاگ جالبي داري. با تبادل لينك موافقي؟ - عجب. - جالب بود. - پ . ن : در صورت امکان زحمت کشیده و لیست بالا را تکمیل فرمایید. |
||
|
|
|
|
|
من چگونه من شدم ؟ (بنا به دعوت دوست خوبم مهندس امیر ارسلان) در طول زندگيام پارامترهاي زيادي مرا دستخوش تغيير و تحول كردهاند كه مهمترين آنها عبارتند از : 1) پدر و مادرم كه اصرار عجيبي داشتند كه من حتماً پزشك شوم (من هم شدم، چه پسر حرفشنويي!). 2) در دوران دبيرستان همكلاسيام شهرام ن. كه نفر نهم كنكور سراسري شد و هماكنون در انگلستان زندگي ميكنه. من روش اصولي درس خوندن رو از ايشون ياد گرفتم و معناي واقعي دروس رياضيات را فهميدم. 3) شخصيت ورزشي من تحت تأثير كاپيتان پرآوازه و نامدار تيم ملي آلمان، کارل هاینس رومنیگه شكل گرفت. بازيكني كه عشق وافري به وي داشتم. اين بازيكن بدليل پارگي منيسك زانو عمر حرفهاي كوتاهي داشت و هماكنون از مفسران بزرگ فوتبال آلمان و مشاور فني تيم باشگاهي بايرن مونيخ است. در ضمن بعد از تيم ملي كشور خودم، علاقه عجيبي به تيم ملي آلمان دارم (استقلالي هم هستم). 4) با هنرمنديهاي آنتوني كوئين در فيلم «محمد رسول الله» به سينما علاقهمند شدم. البته اكبر عبدي هم بيتأثير نبوده. اولين بار او را در «محله برو بيا» برنامه كودك شناختم. 5) با كتابهاي جيبي عزیزنسین به كتابخواني علاقمند شدم. نويسنده قدرتمند تركيه كه معضلات روزمره زندگي مردمان عادي را بصورت طنز بيان كرده است. اگه تونستيد كتابهاشو پيدا كنين حتماً بخونين، مخصوصاً «پخمه» و «ما الاغها». فعلاً كه چاپ كتابهاش تو ايران ممنوعه. 6) آهنگهاي Chris de burgh مرا با دنياي زيباي موسيقي آشنا كرد. خوانندهاي كه در هر سطر از اشعارش سخن و پيامي براي صلح، زيبايي، زندگي، اميد و عشق دارد. 7) دو كتاب «آئين زندگي» و «آئين دوستيابي» اثر ديل كارنگي پايهريز روش زندگي من بودند. دو كتابي كه هر از چند گاهي به عنوان رفرانس زندگي سري به آنها ميزنم. 8) رباعیات حكيم عمر خيام، شاعر و دانشمند ايراني که عرفان را برايم تشريح كرد. 9) چيز زياد ديگهاي يادم نميآد. بقيهاش خودم بودم و خودم ! |
||
|
|
|
|
مكالمه واقعي من و يك بيمار بيمار آقايي است 33 ساله، كارمند بانك و مبتلا به فارنژيت (گلودرد) ويروسي كه در ضمن سرفه و آبريزش بيني هم داره. - آقاي دكتر، سه روزه كه گلوم ميسوزه و بدنم درد ميكنه. چون آموكسيسيلين نميتونم بخورم (دچار اسهال ميشم) دو روز قرص اريترومايسين 400 ميلي خوردم، ديدم اثر نكرد ديروز جفت جفت قرص كوتريموكسازول بزرگسال خوردم. واسه خلط سينهام شربت برمهگزين خوب جواب ميده اما نميتونم شربت ديفنهيدرامين بخورم چون سركار خوابآلود ميشم. فكر كنم پنيسيلين اثر كنه. چون خونمون پنيسيلين نداشتيم تا خانمم برام تزريق كنه، اومدم خدمتتون تا معاينهام كنين و برام آمپول پنيسيلين و آمپول دگزامتازون و شربت برمهگرين بنويسين. اگه شد آخر نسخه هم يه قوطي رانيتيدين بنويسين، از اونايي كه پشت جلدشون زرد رنگه !!! - امر ديگهاي ندارين ؟! - نخير، خواهش ميكنم، ممنون، همينا بسه ! |
||
|
|
|
|
ببخش ............. ومهمتر از اون ............. فراموش كن. |
||
|
|
|
|
ديشب كوروش به خوابم اومد و گفت : «آي جماعت، 300 رو ول كنين، 30وند رو بچسبين. » اين هم قسمتی از وصيتنامه كوروش |
||
|
|
|
|
ما همواره یا اسير وجدانیم و یا در حال کشمکش با عذاب وجدان. .............خداییش مٌردیم، چیکار کنیم ؟!!!
يك آهنگ بيكلام بسيار زيبا و آرامبخش آذري |
||
|
|
|
|
- مامان جون، پيپيِ من چرا بوي بدي داره؟ - آخه هضم شده چيزاييه كه با حقوق گَندِ باباي ايكبيريت ميخرم !!! |
||
|
|
|
|
عصري از سر كار بر مي گشتم خونه. پيرمرده برام دست تكون داد. دلم براش سوخت و جلو پاش ترمز كردم. در رو باز كرد گفت مستقيم و نشست. زير چشمي نگاش مي كردم. وسايل داخل ماشين رو داشت بدقت اسكن ميكرد. در حالي كه به سيدي پلير و سيديها اشاره ميكرد با لحن پدرانه و دلسوزانهاي گفت : صب تا شب تومنكشي ميكنين آخرشم پولاي زبون بسته رو ميدين پاي اين آت و آشغالا، بعدش ميگين پول نداريم زن بگيريم !!! از ته دل خنديدم. موقع پياده شدن يه دويست تومني طرفم دراز كرد. گفتم : پدرجون، عشقم كشيده تا شب صلواتي كار كنم. گفت : خير از جوونيت ببيني، ايشالله قبول شه و پياده شد.
(دوست دارم یک دکتر سیاستمدار باشم)، عنوان وبلاگ جديد يكي از دانشجويان عزيز پزشكيه كه تازه دس به قلم شده و داره خودي نشون ميده. لطفاً بهش سر بزنين و براش كامنت بذارين. اينو بخونين. از وبلاگش برداشتم : (از آقایان و خانمهای گرام خواهش دارم (البته عاجزانه) که مرا بلینکند و حداقل یه کامنت (هر چند مسخره!!) برا من بذارن که من ناامید نشم.) |
||