روزي مردي ثروتمند، پسر بچه كوچكش را به يك روستا برد تا به او نشان دهد مردمي كه در آنجا زندگي ميكنند، چقدر فقير هستند. پدر و پسر يك شبانهروز در خانه محقر يك روستايي مهمان بودند. در راه بازگشت به شهرشان مرد از پسرش پرسيد: «نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟»
پسر پاسخ داد: «عالي بود پدر». پدر پرسيد: «آيا به زندگي آنها توجه كردي؟».پسر پاسخ داد: «بله پدر». پدر پرسيد: «چه چيزي از اين سفر ياد گرفتي؟»
پسر كمي انديشيد و گفت: «فهميدم كه ما در خانه يك سگ داريم و آنها چهارتا سگ دارند و كلي مرغ و خروس و غاز. ما در حياطمان فواره داريم و آنها رودخانهاي دارند كه نهايت ندارد. ما در حياطمان فانوسهاي تزئيني داريم و آنها ستارگان را دارند. حياط محقر ما به ديوارهايش محدود ميشود، اما باغ آنها بيانتهاست. ناني كه ما هر روز صبح مي خوريم بيات است، ولي آنها هر صبح نان تازه و گرم ميخورند. آنها همه چيزشان را در اختيار ما قرار ميدهند، ولي ما از مهمان فراري هستيم. آنها از ته دل ميخندند، ولي لبخندهاي ما مصنوعي است.» با شنيدن حرفهاي پسر، زبان مرد بند آمده بود. پسر بچه اضافه كرد: «متشكرم پدر، تو به من نشان دادي كه ما چقدر فقير هستيم!»
احتمالاً تا پنجشنبه نتونم آپ كنم. يه كم دندون رو جيگر بذارين و آبروريزي نكنين تا برگردم! ![]()

