مرد سرآسيمه از جا پريد و چراغ اتاق رو روشن كرد. تمام صورتش از شدت عصبانيت سرخ شده بود. نگاه زن به شيئي كه در دست مرد بود افتاد و گفت: تو روخدا نزن...رحم داشته باش... آخه من آدم هستم... نه....آي...
دست مرد بالا رفت، صداي ضربهي مرد و ناله زن با يك لكه خون روي ديوار در هم آميخت. زن در خود مچاله شد و صداي نالهاش در فضاي اتاق پيچيد - در حالي كه گوش مرد از شدت عصبانيت صداي نالهي زن رو نميشنيد- : آخه مرد خسته شدم، تا كي بايد خون پشهها رو از روي ديوار پاك كنم ؟!!!
نوشته شده توسط Dr.MTX در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386 ساعت 10:19 | لینک ثابت |
